کارت هوشمند!

پنجشنبه, ۱۳ دی, ۱۳۸۶

کارمند آمریکایی، کارت هوشمند، GPS:

جان ساعت ۴ بعدازظهر بعد از خروج از دفتر کار خود در طبقه ۷۴ام با آسانسور به پارکینگ رفته و در حالی که در آسانسور زیر لب از کمبود سس همبرگر ظهرش شکایت می کنه، برای آخرین بار check mail میکنه. ساعت خروج بطور اتوماتیک با خروج وی از درب دفتر ثبت میشه و وقتی جان سوار ماشین میشه سیستم هوشمند صوتی اخطار میده که فقط ۰٫۲۸ گالن بنزین داره و این برای رسیدن به خونه کافی نیست و در چند ثانیه از طریق GPS نزدیکترین و خلوت ترین راه برای رسیدن به پمپ بنزین معرفی میشه.

در پمپ بنزین با وجود اینکه گرمای هوا حسابی جان رو کلافه میکنه ولی مجبوره برای سوخت گیری شیشه اتومبیلشو پایین بده تا کارت اعتباریشو وارد دستگاه کنه و ۱ دقیقه ای صبر کنه تا ربات احمق پمپ بنزین از طریق کارت هوشمندی که روی شیشه جلو نصب شده جای باک رو تشخیص بده، درب باک رو باز کنه، باک رو پر کنه و هزینه رو هم از حساب جان کم کنه، البته جان هم در این ۱ دقیقه روی نقشه دستگاه GPS یک گل فروشی در خیابان بعدی پیدا می کنه که متخصص پرورش گیاهان بومی مناطق آمازون و استواست.

بعد از سوخت گیری کارت اعتباریشو بر میداره و با توجه به محدودیت سرعت ۱۰۰ مایل در ساعت مجبوره حدود ۲ دقیقه عذاب آور رانندگی با یه ماشین دنده اتوماتیک قدیمی مزخرف که حداکثر سرعتش ۱۸۰ مایل بر ساعته و تازه ماهیانه ۵۰ دلار از درآمد ۱۵۰۰۰ دلاری جان بابت اقساطش کم میشه رو تحمل کنه تا به گل فروشی ۹ طبقه برسه.

با کمک کامپیوتر راهنما برای خرید درختچه های گلدار پهن برگ به طبقه ۶ راهنمایی میشه، پس از راهنمایی خانم فروشنده و خرید یک درختچه زیبا، گلدان انتخابی در محل پارک ماشین تحویل داده میشه و جان ادامه مسیر به سمت خونه رو بدون توقف طی میکنه.

وقتی جان به فاصله ۱۰ متری درب پارکینگ میرسه، درب از طریق کارت هوشمند متوجه حضور آشنا شده و بصورت اتوماتیک باز و پس از ورود اتوموبیل جان بسته میشه (جل الخالق). جان گلدان زیبارو کنار استخر گذاشته و جسی رو برای دیدن گلدان صدا میزنه.

کارمند ایرانی، کارت هوشمند، GPS:

اصغر آقا ساعت ۱:۵۰ بعدازظهر با ۳ عدد کارت حضور و غیاب (یکی برای خود و دو تا متعلق به همکارانش که امروز مشکل داشتند!) به دستگاه حمله میکنه و سریعا از چهار طبقه پایین میاد و سوار خودروی تمیز و دوست داشتنی خودش میشه و اداره رو به سمت منزل ترک می کنه.

هنوز خیلی دور نشده که پت پت ماشین خبر از اتمام سوخت میکنه و اصغر آقا سریعا از صندوق عقب یه ۲۰ لیتری بنزین بیرون میاره و ۵-۴ لیتری وارد باک ماشین میکنه و حدود ۵-۴ لیتر هم وارد محیط زیست.

در ادامه راه پشت چراغ قرمز چند شاخه گل بسیار زیبا از پسری ۹-۸ ساله می خره و هزینه رو نقدا پرداخت میکنه و براهش ادامه میده. برای احتیاط در اولین صف پمپ بنزین که دو لاین خیابونو به خودش اختصاص داده توقف میکنه و پس از نیم ساعت موفق به رسیدن به جایگاه میشه، کارت سوخت رو از پاکت محافظ و سپس لایه ضد خش وضربه و در انتها از محفظه ضد اسید و امواج رادیواکتیو بیرون میاره و وارد دستگاه میکنه، حدود ۵-۲ دقیقه منتظر آزاد شدن خط و صفر شدن دستگاه میشه و بالاخره شروع به بنزین زدن میکنه، همین طور که داره دعوای صبح با رییس تو اداره رو مرور میکنه یهو متوجه میشه که دیگه نه صدای خر خر پمپ میاد و نه بنزینی از لوله و دستگاه اعلام میکنه که”دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!”پولو تحویل مسئول مربوطه میده و سریعا راه میافته و برای سریع تر رسیدن به منزل بزرگراه رو انتخاب می کنه و با سرعت سرسام آور ۷۵ کیلومتر در ساعت به حرکتش ادامه میده. هنوز ۲۰۰ متر بیشتر تو بزرگراه نرفته که صدای آژیر بلند میشه و بلندگو میگه: “راننده پیکان سریعا همون جا بایست وگرنه شلیک می کنم!” اصغر آقا از ترس بیوه شدن صغری خانوم همسر باوفا و مهربانش سریعا متوقف میشه.

افسر میاد کنار شیشه و میگه هر ۳ سیستم لیزری، فراصوت و GPS ما از طریق ۱۸۰ ماهواره سرعت غیر مجاز شمارو ثبت کردن. پس از نیم ساعت بحث با افسر محترم، خودروی اصغر آقا بدلیل سرعت غیرمجاز ۷۴٫۲۳ کیلومتر در ساعت توقیف و روانه پارکینگ میشه و وقتی اصغرآقا میگه سرعت من کمتر از ۹۵ بوده، افسر محترم به وجود ۱۴۲ پیچ خطرناک در اون بزرگراه اشاره میکنه و میگه یک تابلوی “محدودیت سرعت ۷۰ کیلومتر در ساعت” در انتهای همین بزرگراه نصب شده! و افسر نیز برای تنبیه او گواهینامشو پاره میکنه.

اصغرآقای دل شکسته با دلی دردمند به راه خود با پای پیاده ادامه میده که درراه متوجه میشه هوشمند کارت سوختشو در پمپ بنزین و گلهای زیبا رو در خودرو جا گذاشته.